سورناسورنا، تا این لحظه: 7 سال و 9 ماه و 16 روز سن داره

یک عاشقانه آرام

تو آمدی، زیباترینم

بسم الله الرحمن الرحیم

 وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ  وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ

منتخب کلاس برای مسابقه زیبا نویسی

امروز تو راه سفر گفتی بابا من از کلاس خودمون برای زیبانویسی انتخاب شدم، معمولا از اتفاقاتی که میافته خیلی صحبت نمیکنی حالا چرا نمیدونم؟ البته فکر میکنم موضوعات یا برات کم اهمیتن و یا روتینت شدن و حساسیتی نسبت به اونها نداری که برامون تعریفش کنی برای همینه که ما تقریبا هیچی اضافه بر آنچه در پرتال میزنن نمیدونیم. اوایل خیلی حساس بودم که برام همه چیو تعریف کنی ولی الان میدونم هرچی که برات دغدغه میشه رو میگی و به نظرم تو رفع همینا کمکت کنیم و حلشون کنیم کافیه. معمولا یا وقتی داری برمیگردی خونه واسه بابا درد و دل میکنی، یا شبا وقتی بابا خوابه و داریم حرف میزنیم برای من میگی. خلاصه امروز گفتی که سر کلاس خانم صدیقی، خانم زیبا نویسی اومد...
9 بهمن 1403

تیشه روزگار

قبلترها وقتی میخواستم بدترین روز عمرم رو بگم، روز سکته بابایی یادم می ‏اومد، قبلتر از اون،  روز سکته بابابزرگم، اما حالا هر روز این یکسالی که گذشته بدترین روزهای عمرم بوده، تو شادیهام، تو خنده هام، تو بهترین لحظه هام یه غم عمیقی قلبم رو به درد میاره. تو این روزهای تلخ خیلی چیزها رو بهتر و عمیق تر فهمیدم. اینکه میشه تو شهر خودت، پیش دوستان و فامیلای خودت، پیش یه عالمه آدم آشنا باشی، اما خیلی غریبه باشی، اینو با تمام وجودم روز عمل بابایی حس کردم، اون روز بیشتر از همیشه نیاز داشتم کسی از تو مراقبت کنه تا ما بریم بیمارستان برای عمل بابایی، اما ... یکی از همکارام گفت مامانم دخترمو نگه میداره سورنارو هم بیار تو با خیال راح...
13 شهريور 1402

سالگرد ازدواج خاله سارا و عمو احمد

این چند روزی که بابایی مرخص شده بود حال و اوضاعش خیلی خوب نبود. واسه همین کل این چند روز تا امروز صبح خونه خاله بودیم، که دور و بر بابایی شلوغ باشه. صبح به خاله گفتم من دیگه آخر شب میام که تا صبح حواسمون به بابایی باشه، خاله گفت عصری بیاید امشب سالگرد ازدواجمونه دور هم باشیم. بابا مسعود اومد دنبالمون و رفتیم خونه، خونه رو مرتب کردیم، ناهار خوردیم، کلاس زبان شما هم تشکیل شد و عصری بود که رفتیم چری برای خاله اینا یک کیک و شمع 23 خریدیم و رفتیم خونشون. حضور بعضی آدمها در زندگی آدم شبیه معجزه است. مثل حضور خاله سارا و عمو احمد تو زندگی ما. از روزی که عمو احمد اومد تو خانواده ما، من همیشه احساس کردم خدا بهم برادر داده اما با جرات...
20 مرداد 1402

این نیز بگذرد

خیلی وقته دورو بر خودم رو خلوت کردم. از شنیدن حرفهای پوچ... از اداهای اضافه... از آدمهای بیخودی... و در ازاش حافظه ام رو تقویت کردم، سعی کردم جز به جز همه رفتارها، همه آدمها، همه اداها، همه حرفارو به خاطر بسپرم. واسه روزش... روزایی که دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره، تو اونروزا اگر دلم خواست خودم میمونم واگر نخواستم میشم یکی مثل خود اونا. زندگی هر روز برای آدم درسهای جدیدی داره. آدمی که امروز هستی به خاطر تغییر جایگاه اجتماعیت، دانشی که بهت اضافه شده، شناختی که حاصل کردی با آدم روزها و سالهای پیش خیلی متفاوته. و این تفاوت بهت کمک میکنه دیگه خیلی چیزها رو جدی نگیری. من روزهای سخت زیادی رو گذروندم، روزهایی که حتی الانم...
2 مرداد 1402

مستقل خوابیدن

یکی از قوانین 6 سالگی که باهم سرش به توافق رسیدیم این بود که دیگه تو اتاق خودت بخوابی. قرار گذاشتیم تا به اتاقت عادت کنی فقط تا زمانی که خوابت ببره من یا بابا تو اتاقت پایین تخت بخوابیم. آخه قبلا که میخواستی تو اتاقت بخوابی من و بابا رو میبردی تو اتاقت یکی بالای تخت پیشت و یکی پایین تخت میخوابید و بعد از یک هفته انقدر خسته میشدیم که ترجیح میدادیم این جمع بع اتاق ما برگرده. چند شبی هست که داریم این برنامه رو اجرا میکنیم و خداروشکر موفق بودیم. البته وقتی قرار شد بری تو اتاق خودت گقتی مامان یه شب دیگه تو اتاق شما بخوابم که شب خداحافظی باشه و من هم قبول کردم و بالاخره در 6 سالگی و بعد از مراسم مختلفی که برپا کردیم ان شالله دیگه مستقل می...
26 تير 1402